تبليغاتX
سلام به همه ی عاشقای دنیا...

سلام به همه ی عاشقای دنیا...

خوش اومدین ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت3:34توسط مهسان | |

غروب شد ...

خورشید رفت ... آفتاب گردان به دنبال خورشید گشت ...

ناگهان ستاره ای چشمک زد ...

آفتاب گردان سرش را خم کرد ...

گل ها هرگز خیانت نمیکنند ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت23:23توسط مهسان | |

دلم تنگ شده بود ...

گفتم حرفي زده باشم ... برام دعا كنين ... اين شبا بدجوري دلتنگم ...

شهادت امام جعفر صادق بر همگان تسليت باد ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت0:51توسط مهسان | |

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت0:45توسط مهسان | |

دلش گرفته بود ...

آروم و بي صدا قدم بر ميداشت ...

خودش را بين سياهي هاي بي انتها ميديد ...

دلش براي دوران عشق و عاشقيش با كامليا تنگ شد ...

با بسته شدن چشماهايش قطرات شبنم بر روي گونه اش سرخوردند ...

صداي شكسته شدن غرورش هر لحظه در گوشش ميپيچيد واو را شكنجه ميداد ...

دود هاي سيگار را به آسمان ميداد و گه گاهي هم چشمش به آسمان مي افتاد و ستاره ها ...

ياد حرف كامليا ...

در اين دنيا هر كس يك ستاره داره ...

اگه روزي ستاره ي خودت رو پيدا نكردي ...

بدون از دستت ناراحته و خودش رو قايم كرده تا نبينيش ...

انقدر براش سخت بوده كه تونسته درخواست شب رو رد كنه ...

شب با سكوتش ... دود هاي سيگار با گرمايش ... ستاره با پنهان كاري ...

باعث شده بود كه براي يك بارهم كه شده شكست را بپذيرد و خودش را تسليم زندگي كند ...

قبولش كرده بود ...

قبول كرده بود كه حتما دچار اشتباهي شده ...

چون ستاره اش در پشت نا كجا ها پنهان شده بود ...

قرمزي آتش ته سيگار كمي كمتر از قرمزي چشم هايش بود ...

با چشم هايي كه از نا اميدي سرخ شده بودند و ميباريدند زار زار ...

به انتها نگاه ميكرد ...

صدا و لرزش تلفن همراهش او را به خود آورد ...

با نا باوري تلفنش را برداشت و گفت : اتفاقي افتاده ...؟

صداي لرزان كامليا در گوشش پيچيد كه با ترس و اظطراب ميگفت :

امشب ستاره ي من خودش را از نظر من پنهان كرده ... من ستارمو گم كردم ...

به آسمان نگاه كرد ...

هنوز ستاره اش پنهان بود ...

با آرامي گفت : ستاره ي منم نيست ...

كامليا با نا باوري به آسمان نگاه ميكرد و ميباريد ...

پسرك گفت :

مياي با هم پيداشون كنيم ؟ دوباره ...

برقي از خوشحالي در چشمان كامليا نشست ...

در همان لحظه دو ستاره زيبا با آرامي شروع به چشمك زدن كردند ...

لبخند شادي بر لب هردوي آنها نقش بسته بود ...

( پايان )

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت21:57توسط مهسان | |

کجا دنبالت بگردم ؟ کجا دیدی بهتر از من ؟

کجا رفتی بی نشونه ... انگاری که سیری از من ...

کجا پیدات کنم آخه توی این شلوغی شهر

تنها دلخوشیم تو بودی اینم از عاقبت من ...

مگه مال تو نبودم ... بگو از من چی میخواستی ؟

عاشق عشق تو بودم ... ولی هیچوقت ندونستی ...

تو چشمام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم ...

دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم ...

دیوونه ... میدونه ... میمیرم اگه نباشه ...

میترسم یه روزی ... احساسم ... از هم بپاشه ...

اگه نباشه ... ازم جدا شه ...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت5:42توسط مهسان | |

دلم تنگه از دنياي كه آدم هايش بي ارزشند ...

قلب هايشان از سنگ ... احساساتشان از باد ... اشك هايشان از آب گلالود ... دست هايشان از جنس چوب كه بي حس بي حس است ...

از نگاه هاشون كه پر از حسادت و بي لطفيست ...

از اينكه بي اراده و بدون دليل عشق به پايت ميريزند و بدون دليل تو را رها ميكنند ....

به راستي ما چقدر عجيبيم ...

دوست دارم بر فراز ها برويم و ديگران بر پستي ها بمانند ...

دوست داريم هميشه همه با حسرت به ما نگاه كنند ...

فكر ميكني من آدمم همچو تويي كه خصوصيات بالا را داري ؟؟؟

من لذت تنهايي را دوست ندارم ...

من دوست دارم كه دلم از گلبرگ باشد و احساساتم از بوي گل ها ....

من دوست دارم آبي و بزرگ باشم همچو آسمان ... همچو دريا ...

دوست دارم باران باشم و ببارم بر زمين خشك ...

آبادي ببخشم به جهان ...

دوست داري هنوزم آدم باشي ؟؟؟!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت4:13توسط مهسان | |

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟!

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی کاشکی روی تو را میدیدم ...

شانه بالا زدنت را بی قید ... و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ... و تکان دادن سر ... که عجب!!!

عاقبت مرد ...!!! افسوس ...!!!

..........................................................................................................

شرمگین میخواندمش از خویش ... از چه رو بیهوده گریانی ؟

در میان آه مینالید :

دوستش دارم ... نمیدانی ؟؟؟

...........................................................................................................

دوستت دارم ... نه به خاطر اینکه دوستم بداری ...

برای اینکه لایق دوست داشتنی ...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت23:15توسط مهسان | |

سلام دوستاي گلم ..

به خاطر بحث امروزم اصلا دلم نميخواد ناراحت شين ... فقط يه حرف دارم ... امروز با هزار ذوق و شوق رفتم مجله اتفاق نو رو خريدم با تيترش شاخ درآوردم ! حمله محسن يگانه به بنيامين ؟؟؟!

قابل قبوله ؟

به بنيامين با كمال بي تربيتي گفته به شعور مردم توهين كردي ... جامعه موسيقي رو خراب كردي ... نميدونم از اين چرت و پرت ها ...

خودتونم خوب ميدونيد كه بنيامين 2 سال از آقاي يگانه بزرگ تره و ليسانس زبان و ادبيات فارسي داره خيلي وقتم هست كه كار آهنگ سازي رو شروع كرده ... بنيامين يه سبك جديد آورد كه هيچكس تا حالا نخونده بود ... ولي آقاي يگانه كه من قبل از اينكه اين متن رو بخونم خيلي بهش احترام ميذاشتم تمام كاراش تقليد از خواننده هاي خارجي و اون سبك هاس ... من واقعا براي آقاي يگانه متاسفم كه با اين شهرت و محبوبيتش بايد اينطوري حرف بزنه ... واقعا درسته ؟

حال و حوصله نوشتن متنشو ندارم ... ولي اگه خيلي دلتون ميخواد بريد مجله اتفاق نو شماره111 رو بخرين ببينين با چه لحن توهين آميز و بدي حرف زده ... ولي بنيامين جوابي نداده و سكوت كرده تا اين موضوع به اتمام برسه ...

از اينكه آلبوم اول بنيامين بيش از آقا ي يگانه فروش رفته هيچ شكي نيست ... و بنيامين آلبوم دومشم داده در صورتي كه آقاي يگتنه آلبوم دومشم هنوز نداده !

من خودم طرفدار هردوشون بودم ... ولي الان واقعا از دست آقاي يگانه ناراحت شدم و از همين جا ميگم واقعا برات متاسفم آقاي يگانه كه فكر كردي هم سطح خواننده ي هتل كاليفورنيايي !

اين طرز حرف زدن درباره ي خواننده اي كه اينطوري شهرت پيدا كرده درست نيست ...

حرص تمام خواننده هاي پاپ از بنيامين اينه كه بنيامين رو موفق تر از خودشون ميدونن ...

طرفداراي بنيامين انقدر زيادن كه دشمناي بنيامين توشون نا پيدان ...

ولي كلا در شان آقاي يگانه نبود ... براش متاسفم ...

شما طرفداراشم ناراحت نشين از حرف هاي من ... من خودم طرفدارش بودم ... ولي اين كار و اين طرز حرف زدن براي ترانه سراي هتل كاليفورنيا كه انقدر معروف شدم زياده ! چه برسه به محسن يگانه !

از بنيامين هم ممنونم كه سكوت كرد تا اين بحث به جاهاي باريك كشيده نشه ...

قربونتون برم ...

لطفا از زدن حرف هاي ركيك و چرت و پرت خودداري كنين و الكي جوگير نشين و بياين خر منو بگيرين ! يكم فكر كنين بعد نظر بدين ...

ممنونم از همتون !

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت21:52توسط مهسان | |

دیشب سر مهربان نخلی خم شد

در کیسه به جای نان و خرما غم شد ...

در کنج خرابه کودکی شیون کرد ...

همبازی کودک یتیمی کم شد ...

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت21:59توسط مهسان | |